ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | |||||
3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
31 |
خاطرهی تو کوچه ی احساس مرا پُر می
کند
و
زمان زمزمه ی قلب توست برای من .کاش پنجره ات را رو به خیالم باز می
کردی
تا
من در نگاهت پرواز کنم. . .
یه سوتی خیلی افتضاحی امروز پرونـدم ! کلی خودم خندیدم ! با خواهری بیرون بودیم ! از ماشین که پیاده شدم بعد چند دقیقه زنگ زده داشتیم حرف میزدیم که بهش میگم خواهری فک کنم گوشیم تو ماشینت جا مونده ! بعد ساکت موند ! گفت از دست رفتی ! حواست کجاست ! تو الان با چی داری حرف میزنی ! منو میگی مُردم از خنده ! یه وقتایی وقتی حواسم جم نباشه ٬ نمیفهمم دارم چیکار میکنم و اصن چی میگم !
چرا مرد ها گاهی بیشتر بد میشن ! اصن چرا وقتی خشمگین و عصبی میشن صداشونُ میبرن بالا ! چرا تو زندگی دنبال ِ زور گویی هستن ! چرا مردها تو زندگی " مــن ٬ من " میکنند ! چرا تو زندگی ٬ زن ها باید مردا رو بیشتر از خودشون درک کنن ! پس کــی زن ها رو درک میکنه !
خیلی فکر میکنم به روابط زناشویی ! به زن و مرد ! فکر میکنم که میگن هردو مث هم هستن ولی مث هم نیستن ! فک میکنم چرا همیشه همه چی تو چندماه ِ اول زندگی خوبه و بعدش همه چی عادی میشه ! همینجوری فک میکنم . . . هعی فک میکنم !!! بعد پیش خودم میگم وای زندگی کردن و زندگی ساختن خیلی سخته ! پس کیْ میخوام خودمُ پیدا کنم ! کیْ میتونم تحمل و صبرم ُ بسنجم ! فک کنم از اون دسته آدم ها باشم که زیادی حرف میزنن و لی تو عمل مات و مبهوت مث مترسک فقط نگاه میکنن !
یه وقتایی میشه حالم آنچنان خوب میشه که هر روز و هرشب به خودم میرسم ! آرایش میکنم و ناخنامُ لاک میزنم ! موهامُ میبافم ! یه وقتاییی میشه کل روز ٬ عصرا میرم بیرون ! یه وقتایی میشه حالم آنچنان خوب میشه که دوست دارم به همه خوبی کنم و حال ِ همه رو خوب کنم ! یه وقتایی چیزای کوچیک شادم میکنه و از ته دل میخندم !یه وقتایی . . . یه وقتایی مث این روزا ٬حال نمیکنم خودمُ تو آیینه نگاه کنم ! حال نمیکنم دستی به سر و صورت بکشم و ابروهامُ مرتب کنم ! یه وقتایی مث امروز حال نمیکنم برم بیرون و قدم بزنم و از هوای خوب بهاری استفاده کنم ! یه وقتایی مث امروز دوست دارم فقط تنها باشم و کسی سراغی ازم نگیره ! یه وقتایی دوست دارم خودم باشم و خودم . . .یه وقتایی بدجور خوب و بد میشم ! تغییر احوال من ٬ این روزا خوب نیست !
+ دیشب چشمام ُ بستم و تمام خاطرات خوب و بد زندگیم مرور کردم ! گاهی لبخند میزدم ! گاهی گریه . . . بعدش به این فکر کردم این همه واسه زندگی کردن ُ این کارو کنم و نکنم و. . . عمرم ُ تلف کردم ! حرص خوردم ! عذاب کشیدم و زندگــیم سیاه و سفید کردم! آخرش چی . . . مرور گذشته برام شده خاطره ٬ یا یه درد ! که تــُو عرض چند دقــیقه تو ذهنــم بیان و برن . . . به همین راحتی و سختــی! کاش کمی عاقلانه تر زندگی میکردم ! نتیجه اخلاقی این که " این روزا اگه زندگی واستون سخته ٬ اگه یکی دلتونُ شکونده و شما کنج اتاق تنهاییتون دارین غصه میخورین ! اگه دوس داشتین و نشد کاری کنین ! اگه زندگی برخلاف شما جریان داره ! اگه آرزوهاتون فعلا برآورده نشده ٬ به خودتون سخت نگیرین چون بعد مدتی مثلا شش ماه و یا یکسال شما هم چشماتون ُ میبندین و برمیگردین به گذشته و میبینید که ما آدم ها تو زندگیمون یا نقش داشتیم یا نه ! گاهی به عنوان تماشاچی بودیم و میخواستیم کاری کنیم ولی نشد و نذاشتن و نخواستن و گاهی نقش اصلی داشتیم و باید کاری میکردیم و کوتاهی کردیم ! و در نتیجه افسوس ! میدونیم زمان حلال ِ همه چی هست :) ولی بازم ناآرامیــم .
زن ها نمی روند
تنها از هر آنچه که هست
دست می کشند . . .
این روزا اکثر آدم هایــی که میشناسم حساس و شکننده شدن ! از کوچیک تا بزرگ !از پـــیر تا جوون ! تا منم میخوام حساس بشم همــه غُر میزنن ! میگن بچه شـــدی :) ! اصن تنهایی ناز ِ خودم ُ میکشــم! تنــهایی فدای ِخودم :)) والآ این روزا هرکی یه کاری میکنه منت میــزاره .
+ باز همْــ منُ دلتنــگی! خیالی نیسْ این روزا هــم میگذره . . .
پشتِ تمامِ خبرهای بد، یک خوش خبری پنهان است.
خیلی جالبه یه مدتی خواستگار پیدا نمیشه و هوا کاملا صاف ِ بعد٬ از دیروز تا امروز خواستگار پشت خواستگار !! واقعا سخته واسه زندگی تصمیم بگیرم ! و مث همیشه جوابم منفی بود و هست ! مامانم ناراحت ِ از اینکه چرا من بدون دلیل اونا رو رد میکنم و واقعا خودم نمیدونم چرا حتی یک دقیقه بهشون وقت نمیزارم و درموردشون فکر نمیکنم ! و دلیل قانع کننده پیدا کنم برای رد خواستگارا ! نمیدونم میخوام با خودم چیکار کنم ! تکلیفم با خودم مشخص نیست ! همه چی رو مسخره میگیرم و الکی خوشــم ! سخت گیر نیستم ولی تو وجودم یه حس بدی هست بنام تــرس !