-
در من .. حسِ تازه ایست .. حسِ غمگینی که هیچ شریکی .. برایِ آن ..
جمعه 20 مردادماه سال 1391 13:23
می خواهم برگردم .. به جایی در درونِ خودم .. همانجا که حرفهایم .. را .. بی هیچ شنونده ای .. به آسودگی می زنم .. بی هیچ شریکی .. جز .. احساسِ دلم ..
-
......
دوشنبه 16 مردادماه سال 1391 23:12
وقتی چشمی نگاهت نمی کند ... وقتی هیچکس نگرانِ دلِ تو نیست .. وقتی هیچ گوشی نمی شنود صدایِ تو را ..... و هیچ نگاهی به راهت به انتظار نمانده است .. حس می کنی که تنهایی .. خیلی هم تنها ......... و این حس مطمئنا حس خوبی نیست .. ولی از این حس بدتر این است که پر از فریاد باشی .. اما ... سکوت کنی .. از ترس دیده شدن .. از ترس...
-
......
دوشنبه 16 مردادماه سال 1391 23:08
دستم بگیر ستاره و مرا ببر به آسمان خسته از این زمین خاکی ام خستم از همه آدمهای این دیار مرا به سرزمین دیگری ببر دستم بگیر ستاره .. سرد است هوای شب با من بمان تا خود صبح .. تنها نذاری ام
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 مردادماه سال 1391 01:08
شب بود ... (من) بودم و سکوت ... و یک شهر ... به زیرِ پایِ من ... شب بود ... (من) بودم و سکوت ... و یک حسِ خاص .. در میانِ جان و تَن ... شب بود ... (من) .. ( نمی ترسیدم ).. شب بود ... (من) ... ( می خندیدم ) ... به رویِ نگاهی که ... ( بود ) ؟؟؟ یا که ( نبود) ؟؟؟ خوب که فکر می کنم .. می بینم که ( بود ) جایی در ( خیالاتِ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 مردادماه سال 1391 23:24
مرا ببخش .. اگر که نگاهت را طلب کردم مرا ببخش .. اگر که عاشقانه نگاهت کردم مرا ببخش .. اگر که در یک لحظه بی خبری تو را به خلوت خودم .. جانِ دل صدا کردم
-
پشت پنجره ای سنگی . ایستاده دلِ تنگی . دلی که می گرید .. به جهان
دوشنبه 9 مردادماه سال 1391 23:22
من همیشه منتظرم .. منتظرِ توئی که آمدنت .. نبضِ تپش هایم شده است .. من همیشه منتظرم .. منتظرِ یک نگاهِ قشنگ .. نگاهی که .. منظرِ نگاهم شده است .. منتظرِ هُرمِ دستانت .. دستانی که ..خیالِ لمسشان .. لبخندِ لبانم شده است .. من .. همیشه .. منتظرم .. منتظرِ توئی که .. هیچوقت نمی آیی .. توئی که در کنارِ دلم .. حتی یک لحظه...
-
ای آسمان.امشب. از سکوتِ تو.به سردی ات پناه می برم و ازسردیت.به ظ
دوشنبه 9 مردادماه سال 1391 23:21
ای شب .. پناهم بده .. شرابِ نابم بده .. دل پُرِ تشویش است .. یک دلِ رامَم بده .. ای آسمان .. امشب .. از سکوتِ تو .. به سردی ات پناه می برم .. و .. از سردیت .. به ظلمتِ بیکرانِ تو .. همان ظلمتی که همیشه .. ترسیده ام از آن .. امشب .. از ترس سایه هایِ تو .. به سکوتت .. پناه خواهم برد .. و از هراسِ سکوتت .. به .. برودتِ...
-
.............
یکشنبه 8 مردادماه سال 1391 03:11
خداوندا برای شانههای خسته، قدری عشق برای گامهای مانده در تردید، قدری عزم برای زخمها، مرهم برای اخمها، لبخند برای پرسش چشمان ما، پاسخ برای خواهش دستان ما، باران برای واژهها، گرما برای خوابها، رؤیا برای این همه سرگشتگی، ایمان برای این همه بیگانگی، الفت برای بستگی، آغاز برای خستگی، آغوش برای ظلمت جان، روشناییهای...
-
.............
شنبه 7 مردادماه سال 1391 22:26
دستت را به من بده .. نگاه کن به چشمانم مخمورِ شرابِ دیدگانم شو .. مخمورِ مژگانم بیا امشب .. دلت را .. مست می خواهم بیا امشب .. دلت را .. فارغ از نیست یا هست می خواهم دستت را به من بده .. نگاه کن به چشمانم در آغوش بگیر دلم .. گرم کن جانَم بگذار در نگاهِ دلت .. برقِ نگاهِ دلم بینم تا ازبرقِ این دو نگاه .. روشن شود .....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 مردادماه سال 1391 23:06
چشمانم را که می بندم ... مهربانیِ نگاهت نقش می بندد .. در ذهنِ کوچکم ... و یادم می افتد که .. چقدر با نگاهِ من مهربان بودی ... مرسی از نگاهِ پُر لبخندت ..
-
شکر از خدائیت .. خدا .. لطفا ...هرگز نشو زِ من جدا
پنجشنبه 5 مردادماه سال 1391 23:16
من ... اینجا ... در میانِ انبوهی از خیالاتِ شیرینِ دلم نشسته ام در شبی که .. بر خلافِ خیلی از شبها .. دوستش دارم شبِ امشبم .. آرام است .. در کنارِ حسی که .. دلم را به خنده وا می دارد .. این حس .. یک حسِ قشنگِ جاریست مثلِ حسِ یک برگِ رها که تبسم به لبِ دل دارد من چقدر آرامم .. خدایا شکرت .. شکرت که می ریزی .. قطره قطره...
-
از من جدا مشو دلم .. دستِ مرا بگیر گُلَم .. تا کنار این برکه ..
پنجشنبه 5 مردادماه سال 1391 00:48
امروز دلم عجب هوائی خورد .. از صبح با دلم بودم .. از یُمنِ حضورِ دل .. مَنِ .. شادتری بودم .. در برکه یِ احساسم .. ما .. آبتنی کردیم .. با یاریِ همدیگه .. تَرکِ غم و آه کردیم .
-
دلم یه جایِ خُنَک می خواد
سهشنبه 3 مردادماه سال 1391 23:36
دلم یه جایِ خُنَک می خواد یه جایِ خُنَک که دلم را خُنَک کنم یه جایِ خُنَک که نسوزد دلم در آن دلم یه جایِ خُنَک می خواد جایی نه از جنسِ این زمانه و زمان جایی که من باشم و یک خیالِ خُنَک خیالی که بگیرد تبِ سوزانِ دلم از من دلم ... یه جایِ ... خُنَک می خواد ...
-
شب دل آرام است.غمها خوابیدَند.دیدگانِ دلِ من.گویی.خوابِ آسودگی ا
سهشنبه 3 مردادماه سال 1391 23:34
امشبم آرام است .. چه عجب! چه عجیب .. گویی .. باور کردم .. همه تنهاییِ خویش .. و عجیب .. آرامم .. و نمی ترسم .. از شبِ سردِ سکوت ... چه عجب !! چه عجیب ... جایی خواندم که یکی می گفت: نبودنِ هیچ کس سخت نیست فراموش کردنِ یک بودن سخت است… و من هر چه فکر می کنم می بینم هر دو سخت ترین هستند و من همین امشب تصمیم گرفتم که سخت...
-
نزدیک من نیا .. تپش هایِ هراسانِ دلم .. می ترساند دلِ تو را
سهشنبه 3 مردادماه سال 1391 00:32
دلم .. گنجشکِ خسته ایست .. که می ترساند دستِ تو را وقتی که در دستانِ تو .. نفس نفس .. می زند از ترس تو .. سعی می کنی که دوباره به رویِ آشیان .. بُگذاریش خبر نداری که .. چقدر .. از آشیانش خَستَست دلم را به کُنجی .. رها بکن .. و .. برو دلم دگر هیچ دستی نمی خواهد بگذار آن قَدَر .. دست و پا بزند یا بمیرد .. و .. یا .. به...
-
از این بالا .. همه ریزند .. و دلم .. می ترسد از این همه فاصله
یکشنبه 1 مردادماه سال 1391 10:47
همیشه می ترسیده دلم از ارتفاع .. بیا .. بنشین کنارِ دلم .. وقتی که اوج می گیرد در آسمانِ خیالاتِ خویش .. بیا .. بنشین و به من بگو : که : ( نترس ) من تا همیشه هم پروازِ خیالاتِ تواَم بیا .. بنشین و بگو : که تو هم .. مثلِ من .. همیشه می ترسیدی از ارتفاع .. بیا .. تا .. با هم .. در کنار هم .. نترسیم .. از اوج .. نترسیم...
-
ای مهتابِ شبهایِ تار و سیا.با من به میهمانیِ دلم بیا .. با دلت .
یکشنبه 1 مردادماه سال 1391 10:44
در شبم .. مهتابی بر دلم .. می تابی سر بر شانه یِ تنهائیِ من .. می خوابی و به سازِ دلِ دیوانه یِ من .. می رقصی با من تو بگو که چرا .. در قفسِ خواب و خیالِ دلِ من .. محبوسی؟؟
-
دلبری بلد نیست دلِ من .. دل می سپُرَد به دلت .. حتی اگر که تو از
یکشنبه 1 مردادماه سال 1391 00:44
نترس از من و دلم .. که دگر .. دنبالِ هیچ واقعیتی نیست دلِ من .. زین پس .. دل می بندم فقط .. به خیالاتِ شیرینم .. تو .. برو .. من .. پشت سرت آب بریزم یا که نه .. فرقی در زود آمدنت نمی کند .. چون که من .. سایه به سایه ات .. در حرکتم بی هیچ فاصله ای .. بی هیچ تشویشی از دیر آمدنت بی هیچ دلهره ای در از دست دادَنَت من .. تا...
-
عاصی تر از همیشه .... به تماشایِ دلم نشسته ام
شنبه 31 تیرماه سال 1391 00:45
در مرورِ خاطراتم .. عاصی شده ام .. و نمی دانم به جرمِ کدامین اشتباه .. اینچنین خسته شده دلم .. همچون معادله ایست که دلم هضمش نمی کند چه برسد به حلِ آن .. و من .. چه هاج و واج مانده ام .. شاید .. که باید .. جورِ دیگری می بودم .. شاید !!!!! اما مگر می شد؟؟؟ و من .. در مرورِ خاطراتم .. تنها شده ام .. چه در احساسم .. چه...
-
شراب عشق
جمعه 30 تیرماه سال 1391 06:17
به سلامتی بودنت می نوشم اولین جرعه یِ تنهاییِ خویش .. آن زمان که نیستی .. اما .. در یادم .. در نگاهِ دلم .. و در عمقِ حسِ من .. جا گرفته ای .. تنها .. با .. یادِ دلت .. تا همیشه مست از میِ سکر آورِ عشق خواهم شد
-
با خیالاتِ روشنم می گیرم از دلم هر چه که تاریکیست
جمعه 30 تیرماه سال 1391 06:14
در خیال پردازیِ دلم .. شکی نیست آنجا که دلم از واقعیتهایِ سیاه خسته می شود آنجا که در هجومِ شب و تب و سکوت .. تاریک می شود منظرِ نگاهِ من دلم را چو شمعِ پُر فروغی زِ سینه در می آرم روشن می کنم با کور سویِ دلم .. شبِ خیالم را و ( تو ) .. کُنجِ خیالِ من .. چه آرام و کودکانه نشسته ای خیره بر .. خیالاتِ نقطه چینِ من .....
-
حسِ حضورِ دلت .. می گیرد از دلم .. شب همه شب .. همه غمهایم را
چهارشنبه 28 تیرماه سال 1391 08:47
شب .. تب .. درد.. دل .. اشک .. غم .. من .. تو .. ما .. یک بغل .. ( لبخند ) بگذار خیال کنم .. تو را دارم .. از تو و نبودنت کنارِ دلم .. که کم نمی شود .. بگذار خیال کنم .. بانویِ قصه هایِ توام .. با این خیالِ خام که جهان .. زیر و زِبَر .. نمی شود ..
-
خیال نگاهت را هیچکس نمی گیرد از من و دلم .. نه تو .. نه این دنیا
چهارشنبه 28 تیرماه سال 1391 08:45
تو با باران می آئی .. با قطره قطره ی شبنم .. میریزی عاشقانه هایت را .. بر سر تا پایِ دلم .. قلبم .. تو با هر نغمه یِ زیبائی .. همراهِ هر سروده می آئی .. می ایستی کنارِ دلم .. نگاه می کنی در من .. من از نگاهِ تو .. جانی دوباره می گیرم .. همان نگاهی که .. تا همیشه می گریزد او از من
-
نفس می کشم تو را در برگ برگِ گل
دوشنبه 26 تیرماه سال 1391 23:01
وقتی که قطره ها .. می شویند غبار .. از شاخ و برگِ درختان .. از برگ برگِ گُل وقتی هوا .. تازه می شود .. وقتی آسمان .. لبخند می زند به روی من وقتی گنجشکِ عاشقی در کنارِ چشمه سار .. خنده می کند وقتی هوا .. لبریز از عطرِ عاشقیست نفس می کشم تو را در ذره ذره یِ هوا با .. یادِ تو .. و .. دلت .. دلم را .. زنده می کنم و ( تو...
-
امروزم دلانه است .. زیر باران .. با حسی .. شبیه حسِ خواستنت
دوشنبه 26 تیرماه سال 1391 08:32
امروز .. با باران همراه خواهم شد .. در دشتی به نامِ زندگی جاری در میانِ روزگارِ گرم و تَف زده .. به این امید .. که دلم .. دوباره رنگی از تازگی گیرد به این امید .. که دوباره .. نغمه سر دهد در کنارِ نغمه یِ باران و دل .. به دلِ قطره ها بدهد .. امروز با پاهایِ برهنه یِ خیالم .. تمامیِ فاصله ها را از خودم تا تو .. طی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 26 تیرماه سال 1391 08:28
نه! من نمی ترسم از صدایِ رعدِ دلت هر چه می خواهی فریاد کن ... نه! من نمی ترسم از برقِ نگاهِ تو بدرخش در شبِ من .. نه! من با تو گریه نمی کنم .. نترس ! گریه کن !! نه! من خسته نمی شوم از مویه هایِ تو نترس! مویه کن !! شانه های دلم طاقتِ اشکهایِ تو را دارد نترس از آزردنِ من بگذار عاشقانه کنار نفسهایت به لمسِ آبیِ قطره قطره...
-
............................
دوشنبه 26 تیرماه سال 1391 00:53
نه! من نمی ترسم از صدایِ رعدِ دلت هر چه می خواهی فریاد کن ... نه! من نمی ترسم از برقِ نگاهِ تو بدرخش در شبِ من .. نه! من با تو گریه نمی کنم .. نترس ! گریه کن !! نه! من خسته نمی شوم از مویه هایِ تو نترس! مویه کن !! شانه های دلم طاقتِ اشکهایِ تو را دارد نترس از آزردنِ من بگذار عاشقانه کنار نفسهایت به لمسِ آبیِ قطره قطره...
-
رستاخیز...
یکشنبه 18 تیرماه سال 1391 16:33
رستاخیز را هیچ هراسى نیست اگر...! بهشتم همان چند وجب آغوشت باشد.... جغرافیای کوچک من بازوی توست.ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من...
-
بگذار بخوابم من .. خستم ز بیداری
یکشنبه 11 تیرماه سال 1391 18:35
می خواستم این بار بی خبر برم .. اما باز هم نتونستم .. به خیلی هاتون قول دادم که نرم .. که بمونم .. که بنویسم .. که باشم و من بدترین آدمِ دنیا هستم که دارم بر خلافِ قولم عمل می کنم که نمی تونم که نرم .. که نمی تونم که بمونم .. که نمی تونم دیگه بنویسم که ..... نمی تونم ...... دیگه ... باشم ... همیشه به یادتون خواهم بود...
-
به من بگو .. چه می شود مرا ؟؟ چه می شود که گـاه .. اینچنین .. دل
شنبه 10 تیرماه سال 1391 08:00
مرا چه می شود ؟؟ به من بگو .. ( خدا ) .. مرا چه می شود که گاه در نهایتِ صبوریِ دلم .. چنین بیقرار می شوم ؟ مرا چه می شود که گاه طوفانی در دلم بر پاست؟ به من بگو ( خدا ) .. چگونه می شود که با یک دنیا خیال .. در جاده یِ بی خیالیِ دلم .. سیر می کنم ؟؟ مرا چه می شود ؟؟ به من بگو .. ( خدا ) .. مرا چه می شود که گاه .. در...